|
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
|
شب آخری بود که بازی می کردیم. قمار کردنش افتضاح بود ولی همیشه اصرار می کرد بازی کنه. اون شبم لخت لختش کردم. هوس کردیم دست آخرو سر مهمترین چیزایی که داریم بازی کنیم. من سر جونم بستم و رول ولو گذاشتم رو میز، اونم زنشو قمار کرد. اعتماد به نفس عجیبی داشت ولی مث همیشه گند زد. هزار بار بهش گفته بودم که قبل بازی نباس مست کنه ولی پای مشروب که می شست حساب کار از دستش در میرفت. بازی آخر رو هم باخته بود. از شدت خشم داشت منفجر می شد. یه نگا تو چشام کرد و تو یه لحظه رول ولو سمتم گرفت و بی معطلی ماشه رو کشید. هیچ وقت نمی تونستم حدس بزنم که خدا هم ممکنه بزنه زیر حرفش.