تبليغاتX
آزاد مثل یک پرنده
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
می آیند و می روند و می آیند و می روند و می آیند و می روند...

 ایستگاه همچنان جای خود باقی ست.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:35  توسط حامد  | 

باشه بابا، جهنم، منم باهاشون می رم.

و خداوند گا را آفرید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:46  توسط حامد  | 

مردم دو دسته ان..

و خداوند دسته را آفرید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:51  توسط حامد  | 

هزار مانع

هزاردیوار

هزار چاه کن به اسم یار

هزار شب ترس تیر خوردن

به دست نارفیق مردن

....

پ.ن: به فاک میروم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:59  توسط حامد  | 

- چه حسی داری؟

- احساس پوچی

پ.ن: وقتی به یه چیز ناخواسته تن میدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 2:50  توسط حامد  | 

امروز دل تنگتان بودیم عجیــــــب. مشتاق دیدار شده بودیم ولی سعادت نداشتیم انگار، آقای عزرائیل.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:44  توسط حامد  | 

کاش زندگی همیشه همین شکلی بود. می شستی لبه تخت، سر تو می گرفتی بین دستات، با دستات گوشاتو می گرفتی و محکم فشار می دادی اونقدری که تا جای ممکن خودتو جدا کنی تا تنها چیزی که احساس کنی ضربان قلبت باشه و تنها صدا هم  صدای نفس کشیدن خودت. هر چند، گاهی که صداها بالا میره یه چیزی از زیر دستت در می ره و می آد تو گوشت ولی اونقدری نیس که بخواد دهنتو سرویس کنه، اونقدری .....

پ.ن: هوس شبگردی دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 3:46  توسط حامد  | 

این محرم و صفر است که اسلام را جنده نگه داشته است.

پ.ن: جنده = زنده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:29  توسط حامد  | 

به یک شکسته بند جهت بستن کمر نیازمندیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:36  توسط حامد  | 

بدانید و آگاه باشید که این موزائیکا و سنگ فرشای آج داری که تو پیاده رو های شهر به صورت یه خط کار شده، لاین عبور نابینایانه. لطفا در ساعات طرح ترافیک از حرکت روی این خطوط بشدت بپرهیزید که پا درد نگیرید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:11  توسط حامد  | 

چار شنبه عصر هم رسید. لحظه ایی که دوس داشتم زمان اونقدر کش پیدا کنه که هیچ وقت نرسه. ولی مشکل این جاس که نمی شه جلو شو گرفت و تو ناامیدانه امید داری؛ امید به این که این لحظه های مزخرفی که در پیش داری زود تر تموم بشه. و به این فکر می کنی که اونقدر کم آوردی که مجبوری به هر حرومزادگی تن بدی و به این نگاه نکنی که چه جوری داری به لجن کشیده می شی. و تنها چیزی که شاید گاهی ذهنتو آروم می کنه اینه که بگی میزنم زیر همه چی...... ولی خب بعدش چی؟ به این فک کردی؟ به این که اگه بزنی زیرش دوباره همه چی آوار می شه  رو سر خودت؛ منتها این بار شدید تر. تا کی آخه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:18  توسط حامد  | 

من و تو. دوتایی با هم. عین بچه یتیما. چقد حال کردیم. اونقد خندیدیم که کم کم داشتیم کف و خون بالا می آوردیم. من و تو، ساندویچ دو نونه، شب خواب موندن و از برنامه جا موندن، سیگار رو پشت بوم، حماقت من، هم نوایی ابی و داریوش، ترکیدن های پی در پی، خونه شما و سرما خوردن، خونه حمید و حال گیری آخرش، من و تو و یه قوطی گرنس.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:11  توسط حامد  | 

چند وقتیه می خوام بنویسم ولی وقتی میرسم پای پی سی همه چی میپره و با خودم میگم : "نه، این اون چیزی نیس که باید باشه" و پاکش میکنم. حتی با وجود فوران مطلب تو ساحل چالوس اونم موقع طلوع آفتاب بازم که رسیدم پای پی سی انگار هیچ کدوم به درد نوشتن نمی خورن و راضیم نمی کنن. بدجوری گیر کردم، بین خودم، بین این همه نکبت... دلم گرفته.. دلم سخت گرفته. حتی بعد یه مسافرت پر انرژی، دلم گرفته. نمیدونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 14:40  توسط حامد  | 

فک کن ساعت ۱۲ شب که از خونه زدی بیرون از یکی که با خودش کلکسیون سنتی آورده می پرسی یاد ایامی رو داری و طرف میگه نه. حالت گرفته میشه. وقتی برگشتی خونه و داری رادیو می گوشی یهو ساعت ۴ صب همینجوری یاد ایامی پخش می شه و تو عین خر کیف می کنی. آی حالی میکنیا...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:13  توسط حامد  | 

می دونی بدترین نوع انتظار چه طوریه؟ وقتی یه نفر که خیلی خیلی هم به تو نزدیکه، به توئی که زدی زیر همه چی و همه کس، اصلا اوضاع خوبی نداشته باشه و هر لحظه احتمال بدی که کارش تمومه؛ تو نشستی لبه تخت، سر تو گرفتی بین دستات و منتظری که بلاخره یه اتفاقی بیافته و همه چی یسره بشه.

بعضی وقتا از خودم می ترسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:23  توسط حامد  | 

شب آخری بود که بازی می کردیم. قمار کردنش افتضاح بود ولی همیشه اصرار می کرد بازی کنه. اون شبم لخت لختش کردم. هوس کردیم دست آخرو سر مهمترین چیزایی که داریم بازی کنیم. من سر جونم بستم و رول ولو گذاشتم رو میز، اونم زنشو قمار کرد. اعتماد به نفس عجیبی داشت ولی مث همیشه گند زد. هزار بار بهش گفته بودم که قبل بازی نباس مست کنه ولی پای مشروب که می شست حساب کار از دستش در میرفت. بازی آخر رو هم باخته بود. از شدت خشم داشت منفجر می شد. یه نگا تو چشام کرد و تو یه لحظه رول ولو سمتم گرفت و بی معطلی ماشه رو کشید. هیچ وقت نمی تونستم حدس بزنم که خدا هم ممکنه بزنه زیر حرفش.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:33  توسط حامد  | 

بدين ترتيب انزجار!!! خودمو در مورد عكس زير اعلام ميكنم و با استفاده از همه قدرتم تلاش كردم كه از رو وب برش دارم ولي محمد قول داد كه بعد از برگشتنش خودش از رو وب برش داره. از جانب خودم معذرت مي خوام.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:22  توسط حامد  | 

فشار امتحانات و کسادی وبلاگ. هوس شبگردی دارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:54  توسط حامد  | 

- هلو یا پرتقال؟

+ پرتقال، هلو که الان خوردی

- آخه هلوش حال داد

+ آره، ولی خب تجربه جدیده

- یعنی الان داری خرم میکنی؟

+ کوکا کولای چی کش ۱۰۰ تومنی مونو پس بده

- فهمیدی ما چه اسکلایی هستیم!

+ چطو؟

- می تونستیم از پمپ بنزینیه پول خورد بگیریم.

+ خاک بر سرمون

چی چی خبازی، خیابان شریعتی، بالاتر از زرگنده، کوچه چی چی، پلاک ۵  مبلغ گاز بها: ۰ ریال

- هلوش بهتر از پرتقالش بود

+ آره خب، ولی تجربه جدیده

تکدانه و سیگار سرخپوستی و قبض گاز یه خونه متروکه، نصفه های شب، رو جدول، وسط یه کوچه بن بست.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:28  توسط حامد  | 

حوالی ۴ صبح، زرگنده            + حامد     - مجید

+یعنی به نظرت ما بازم از اینجا رد می شیم؟

-بعید می دونم

+یعنی هیچ اثری از ما اینجا نمی مونه؟ اینکه خیلی بده.

+پایه ایی اسمامونو رو این باجه تلفن بنویسیم؟ یا رو این درخت ِ؟

-درختو پایه ام

+چیزی همرات داری؟

-نه هیچی

+میتونیم با ناخون بکنیم. یا اصلا میتونیم درختو قطع کنیم.

-آره، فک کن. معروفم میشیم. مثلا ۱۰ سال طول میکشه تا ما اسمامونو رو درخته  با ناخون حک کنیم. بعداً بچه های این محل که دیگه پیر شدن واسه نوه هاشون قصه ما رو تعریف می کنن که دو تا رفیق شبگرد بودن که اونی که از اون یکی اسکل تر بود به اونی که از همه اسکل تر بود میگه: یعنی به نظرت ما بازم از اینجا رد میشیم؟  اون یکی می گه....

اون موقع ها  مردم با ماشین این ور اونور میرفتن

می خواستن رو باجه تلفن بنویسن. بابایی باجه تلفن چیه؟

اون موقع که اینجوری نبوده، مردم از آب جوب می خوردن.

+فرض کن همین الان تلفن این باجه زنگ بزنه

-خب که چی؟

+خب داستان از اینجا شرو میشه

-یارو از پشت تلفن میگه اگه پلیسا بهتون گیر دادن ..... پسر َ ام.

+نه این تکراریه

-فرض کن می گه: و تو برگزیده شدی

+اینو پایه ام.

بی ام و ایکس تیری

هر کی ما رو ببینه فک میکنه architectactictic میخونیم

و ِِنک (بخوانید venaaaaaakk)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:15  توسط حامد  | 

میروم، سوی مردابی که می خواند مرا بی تاب. گذر باید کرد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:7  توسط حامد  | 

وین چنین ۳۶۰ ترکید.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:53  توسط حامد  | 

رو خیابونی که همیشه موقع رد شدن ازش با خودم فکر می کردم که بلاخره یه روز  تو این خیابون تصادف می کنم و می میرم پل عابر کشیدن. دیرو وقتی واسه اولین بار از روش رد می شدم از اون بالا جنازه خودمو کف آسفالت دیدم و مردی که بالای سرم دو دستی میزد تو سرش. 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:14  توسط حامد  | 

چرا نمیشه زد زیر همه چیز و گفت گور بابای زندگی... دارم خفه میشم، مثل آدمی که بالای چارپایۀ ولو شده رو زمین داره تاب می خوره.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:44  توسط حامد  | 

می دونی بدترین سکانس زندگی کجاست: جایی که وقتی طرف رو کشتی تازه یادت می آد که بعضی حرفا رو یادت رفته که بهش بزنی... آی حرصت می گیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:32  توسط حامد  | 

- خدا خودش همه مریضا رو شفا بده

سال بعدش، بازم سر سفره هفت سین:

-  بسه دیگه چقدر گریه می کنید.

و با خودت به نهایت مزخرف بودن زندگی فکر می کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 20:41  توسط حامد  | 

هوس اسکاچ کردم.... دلم می خواد اونقدر بخورم که همه نکبت این زندگی رو یه جا بالا بیارم.

پ.ن: اسکاچ: یه نوع مشروب

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:13  توسط حامد  | 

تو این دنیای لعنتی، انگار هر چی خوبتر باشی، تنها تری. دارم خفه می شم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:27  توسط حامد  | 

شرمنده ام که هنوز زنده ام و شرمنده ام که دارم به این نکبت ادامه می دم. به خدا مردونگی نیست که منم بزنم زیر همه چیز  و گر نه..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:32  توسط حامد  | 

خسته شدم... خستۀ خسته... ته کشیدم... دارم تموم میشم... یه بار دیگه دارم میمیرم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:9  توسط حامد  | 

من که بهت گفتم با این کارا چیزی عوض نمی شه؛ ولی تو گوش نکردی و مثل احمقا پریدی پایین. حتی به سردی ِ خاک هم فکر نکردی. حالا دیگه اسمتم یادش نمی آآد بیچاره ه ه ه
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 22:34  توسط حامد  | 

گاهی وقتا با هدفون پلیرم مشکل داشتم. یه شب سرد پائیزی؛ مثل همیشه Anathema داشت تو گوشام جیغ میزد. موقع رد شدن از خیابون کوتاهی هدفون نمی ذاشت سرمو برگردونم تا نزدیک شدن ماشینا رو ببینم.

من موندم و بی خیال موزیک شدن و مراقب ماشینا بودن یا بی خیال خیابون بودن و منتظر اوج موزیک شدن.

موزیک رو اوج بود و من تو راه. حجم نور و گرمای خون و.... هجرت من. هنوز Anathema داشت تو گوشام جیغ میزد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 1:16  توسط حامد  | 

همه جا ساکت بود، ناگهان خری گفت..

چقدر احمق بودیم، درست مثل همین الان؛ و چقدر زنده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:36  توسط حامد  | 

انتخاب یه موزیک تاپ از بین n میلیون موزیک تاپ دیگه بلاخره ساعت ۲ شب به نتیجه رسید....واسه همین بود، که بازم کلاس دکتر صفری رو پیچوندم.

پ.ن: با تشکر از secret garden و silver_pine که این روزا دست از سر ما بر نمی دارن.((نقل قول))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:25  توسط حامد  | 

وقت خداحافظی خیلی سعی می کرد بغضش نترکه تا شاید فراموش کردنش برای من راحت تر باشه، ولی نتونست، مثل همیشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:26  توسط حامد  | 

گاهی وقتا خسته می شی. از اینکه وقتی هر کسی رو که می بینی، مجبوری دروغ بگی. وقتی کسی ازت می پرسه: فلانی، خوبی؟ اوضات رو به راهه؟ و تو مجبوری با لبخند زورکی ِ رو لبت جواب بدی که: آره، خوبه. همه چی خوبه، شکر. و تو همین لحظه، درست تو همین لحظه لعنتی با خود ِ آشغالت فکر می کنی که تا کی آخه. چرا نمی شه واسه یه بار هم که شده، فقط واسه یه بار، یکی پیدا شه که بهش بگی که نه، اوضاع اصلا خوب نیست، همه چی خراب شده. بگی که دیگه هیچی مثل قبل نیست. بگی که خسته ائی، بگی که دیگه تموم شدی، ته کشیدی.

چرا هیچ وقت این اتفاق لعنتی واسه یه بار هم که شده رخ نمی ده.

و باز با خودت فکر می کنی هنوزم تنهام. انگار هنوز هم هنوزه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 16:55  توسط حامد  | 

یکی یه نخ سیگار بده به من....
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 4:14  توسط حامد  | 

همه آدمای دور و برم کمرنگ شدن. از همیشه کمرنگ تر. قبلاّ مداد رنگی هامون بیشتر بود انگار یا حداقل من اینطوری فکر می کنم... بوی تنهایی می آد، مث بوی پاییز، مث بوی کثافت زندگی!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:47  توسط حامد  | 

باد که از منبر پاییز بالا می رود، درختان چه زود به گریه می افتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:53  توسط حامد  | 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم، کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم

 تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:56  توسط حامد  | 

یه آدم احمق بین یه عالمه آدم احمق دیگه. زندگی قبلا اینقدر احمقانه دنبال نمی شد، یا شایدم می شد ولی من چون نمی دونستم احمقم، نمی فهمیدم. اون موقع چون نمی دونستم احمق بودم، احمق بودم و حالا چون می دونم که احمقم، احمقم............. اصلا چه اهمیتی داره.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:22  توسط حامد  | 

گفتم: "  از خاطرات اسارتت بگو "

          گفت: " آتش وينیستون اش از همه داغ تر بود"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:19  توسط حامد  | 

یه شب بی هدف، یه آدم احمق، صدای ترانه، نور لامپ یا مهتابی، چند تا پشه، تلوزیون ساکت، یه خودکار، یه موبایل، یه دفتر خاطرات، باز هم یه آدم احمق البته این بار تو آئینه، یه تخت، یه جای خالی، یه احساس، یه خدا البته اون بالا مالا ها، یه پنجره باز، یه خواهش، یه زندگی، یه تنهایی، یه من.همین.

می دونی بدبختی از کجا حاصل می شه یا کی؟ وقتی که شبه، همه مردم خوابیدن، تو خوابت نمی آد. تو اتاقتی، تنهایی. کله ات پوک و فکرت خالی. هیچ غلطی نمی کنی. هی می خوای یه کاری بکنی، یه چیزی که حال بده، یه چیزی که سرگرمت بکنه، یه کاری که بهت بچسبه... یه کاری که از یادت ببره که عجب روز گندی داشتی. ولی هیچی سر جاش نیست. تو داری دیوونه می شی، دلت می خواد، دلت می خواد یه چیزی یه کاری یه برنامه ایی که آره ولی باز هم هیچی، به خودت می گی که الانه که بزنه به سرم. با خودت می گی من از کی دیوونه شدم... توهم ورت می داره. می ری تو خیال و رویا... حسابی غاطی می کنی. به اشیا خیره می شی، می ری تو فکر که شاید یه اتفاقی بیافته، یا حداقل چیزی بیاد تو اون کله پر از کاهت که یه کم حالت رو عوض کنه. تنها چیزی که به ذهنت می رسه اینه که بنویسی. چرت و پرت هم که شده، بنویسی. فقط سیاه کنی. دلت می خواد از خونه بزنی بیرون یه کم هوا بخوره بهت. دلت می خواد یکی باشه، فرقی خیلی نمی کنه که کی، فقط باشه. یکی که زل بزنی تو چشماش، اون هم همین کارو بکنه. هیچی نگید بهم، فقط نگاه کنید. آخرش می دونی چی کار می کنی؟ به این نتیجه تکراریِِ ِ لعنتی می رسی که بهتره بخوابم. چون بهترین چیز احتمالا همینه. پس می خوابی به امید اینکه فردا که از خواب بیدار می شی، یه چیزایی تغییر کرده باشه. که فردا که از خواب بیدار می شی دیگه اینطوری نباشی. اما همین الانش هم خوب می دونی که فردا هم همینه. فردا هم نکبت بار تر از امروزه. فردا هم هیچی. فردا هم هیچی. ولی چی کار می تونی بکنی. به خودت می گی خب فردا درستش می کنم، فردا بلاخره یه کاری می شه. یه اتفاقی می افته، ولی چقدر احمقی. خودت هم می دونی که چقدر احمقی. به خاطر همینه که به خودت میگی یه آدم احمق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:14  توسط حامد  | 

تو زندگی، هیچ لذتی بالاتر  از لذت خزیدن زیر پتو نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:15  توسط حامد  | 

-نگفتی بابات چی کاره ست؟

-راستش، شغل آزاد داره..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:36  توسط حامد  | 

دقت کردی که دیگه شبا صدای هیچ جیرجیرکی نمی آد؟... ما کی بزرگ شدیم؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 2:31  توسط حامد  | 

بازم داره بوی لجن می آد. حالم داره به هم می خوره. از بوی لجن این زندگی حالم داره بد می شه.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 2:22  توسط حامد  | 

یه شب بی هدف، یه آدم احمق، صدای موسیقی، نور لامپ یا مهتابی، چند تا پشه، تلوزیون ساکت، یه خودکار، یه موبایل، یه دفتر خاطرات، باز هم یه آدم احمق البته این بار تو آئینه، یه تخت، یه جای خالی، دو تا کنترل، یه احساس، یه خدا البته تو قصه ها، یه پنجره، یه خواهش، یه زندگی، یه تنهایی بزرگ، یه تیک تیک ساعت، یه من، همین!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:36  توسط حامد  | 

-الو سلام

-سلام، بفرمائید

-چطوری، خوبی؟

-ببخشید شما؟

-نشناختی؟

-چیه! نکنه توقع داری بعد یه سال هنوزم.........

-تق.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:20  توسط حامد  | 

دیشب خواب دیدم مردم.نمی دونی چه حالی داد....بد جوری هوس خودکشی کردم.
+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 2:12  توسط حامد  |