تبليغاتX
آزاد مثل یک پرنده
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
- نگران نباش همه چی درست میشه! جوونی بخاطر سختیا و بالا و پاییناشه که  مهیجه!

فکر نکن تو اولین جوونی که مشکل داره با خیلی چیزا! یا خیلی چیزا با اون مشکل دارن!

همیشه امید داشته باش به آینده! شاید تو جوونی فکر می کنی آینده جنازه ی متعفن بدن امروزیه که تو الان به چشم نکبت بهش نگاه می کنی!

شاید الان که جوونی فکر میکنی تو پیشونیه هر آدمی یه چیزی نوشته شده! یکی الاغ یکی اسب یکی گوسفند یکی ... یکی هم مثل تو بد بخت!

اما زندگی خیلی کثیف تر از این حرفاست پسرم! تا می تونی از جوونیه نکبتت لذت ببر و کمتر قصه بخور!

- ممنون پدر!

پ.ن : فاک گونه خسته ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:6  توسط محمدرضا  | 

دیشب دستم از مچ تا آرنج درد می کرد!دلیلشم نمیدونستم.هر وقت که دستم درد می کنه  نمی دونم چرا یاد شوهر عمه ام می افتم. اونم اولش دستش از مچ تا آ رنج درد می کرد بعدش پاهاش درد کرد!بعد از ۶ ماه کل بدنش درد می کرد ولی دستش بیشتر اونم ازمچ تا آرنج! آب درمانی و دعا و عطار و رفتن به امام زاده براش فایده نکرد! دکتر و پابوس امام رضا و MRI و قرصهایی که شبیه اسمارتیس بودنم فایده نکرد.

خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه! سرطان خون داشت بیچاره!

هر وقت دستم درد میکنه مخصوصا وقتی که از مچ تا آرنج حس میکنم بالاخره منم خفت شدم و باید بار وبنبدیل و جول وپلاس و جمع کنم !                                                                                        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:34  توسط محمدرضا  | 

از کلمات بخاطر فاصله گرفتن از معناشون و زیاد بودنشون متنفر شدم!

شاید بخاطر اینکه زیاد حرف زدم تا حالا!!!!!

اما کشک همیشه کشکه!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:15  توسط محمدرضا  | 

وقتی بهش فکر میکنم می بینم که پیدا کردنش سخت چون درباره ی هر چیزی می تونم بنویسم. اما وقتی تصمیم میگیرم از اون همه چیز یکی رو انتخاب کنم تا دربارش چیزی بنویسم می بینم همه ی اون چیزا یکی یکی یا شایدم میلیونی میرن کنار و چیزی نمیمونه و از همشون بدم میاد.

جز تو!

که نوشتن درباره ی تو هم واسه دیگران خسته کننده است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط محمدرضا  | 

- سلام خوبی؟

- سلام خوبم تو چطوری؟

- بد نیستم.زندگی من می گذره تو چی؟

- منم همینطور!

- اعصاب هیچی رو ندارم.خسته ام نیاز به یکی دارم حرفم رو بفهمه و آرومم کنه! 

- کی بهتر از من عزیزم.بگو . خودت رو خالی کن . منم از این روزا واسم پیش اومده.بگووووو گلم.

- اعصاب هیچی رو ندارم. می فهمی؟

-آره بابا . اینکه دیگه واسه من عادی شده . من همیشه اینطورم.میخوای راه حلشو بهت بگم؟

ـ اکه بگم حتی اعصاب تورو هم ندارم ناراحت می شی؟

- نه بابا چه ناراحتی!

 ولی میخوام که بری گم شی! فک کردی من مسخره ی تو بودم الاغ عوضی که هر وقت میخوای منو به بازی می گیری .میخوام که سرت به تنت نباشه!همیشه میدونستم که فقط میخوای از من سو استفاده کنی.دلم میخواد بمیری با این اعصاب همیشه داغونت.میرم سراغ ۱۰۰۰ تا از تو بهتر. فکر کردی چی داری یا کی هستی آشغال آشغال آشغال!  کاری نداری؟ بای!

- نه . فقط میخواستم بگم که تو این آشفتگی خوشحالم که تو رو دارم! ولی ...

شب بخیر!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:40  توسط محمدرضا  | 

خرافات و ظاهرسازی منو به...

منو به...

به...

  به  fuck  داده!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:18  توسط محمدرضا 

فکر سفر از رو مخم رد نمیشه! تو اون یه اپسیلون جا داره تکرار رو پاره پوره میکنه!

دوست دارم برم جایی که توش نباشم.

نمیدونی چه حالی میده.

نه . دیگه از کلمه ی حال حالم بهم می خوره.

نمی دونی چه زندگی ای میشه!! !!!! !!!!! !!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:7  توسط محمدرضا  | 

مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه!

داداش ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:22  توسط محمدرضا  | 

 بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش
 بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی

م.ا.ثالث

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:24  توسط محمدرضا  | 



من و آهنگی و پنجره ای
  رفیق تنهایی
نه سلامی و نه بویی

هیچ کس برایم حتی دست هم تکان نداد
 حتی از دور

من می گذرم از این غربت
و به پشتم نگاه نمی کنم
 حتی بواسطه انداختن بزاقی!!!!
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:51  توسط محمدرضا  | 

همین کردیم که این شد!

 

تلخ و شیرینه!

من بهش میگم حماقت !

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:47  توسط محمدرضا  | 

چرا چند وقته دیگه نمی نویسیم!؟  آقا؟ کجایی؟

نکنه سرت شلوغه؟ خوب آره؟ حالشو ببر

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 16:5  توسط محمدرضا  | 

 پنهان نمی کنم
خانم ها
 آقایان
من نیز می دانم که میوه
 در سوگواری طعم ندارد
حرف اگر بزنیم
حرف آوازهایی ست
که زیر باران هم
می توان خواند
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:8  توسط محمدرضا  | 

گلدان بی رنگ

 من
گلدان بی رنگ
گل میخک
و رویای ممتد
تق تق در
 زمان دوباره آغاز می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:4  توسط محمدرضا  | 

آخ که چه شبی بود دیشب

هر چقدر پتو رو می کشیدم رو سرم بازم نور مهتابی موزیانه از گوشه کنارش وارد میشد

صدای آدمایی که تو سالن میخندیدن و بوی سیگارشون که از زیر در رد میشد و خودشو به بینی من میرسوند

ناله های هم اتاقیم توی خواب 

اتاقم که اتاق نبود از شدت گرما حس میکردم تو دیگ آبگوشت دارم پخته می شم !

هر شب اینطوره 

بعلاوه ی اون گربه ای که هر شب میاد دم پنجره    جزئی از زندگیم شدن 

دیگه بهشون عادت کردم

 ولی دیشب

فشار اشکی که بزور می خواست بیاد پایین برا من زور داشت.

این دلتنگی حس زورگوییه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:39  توسط محمدرضا  | 

دیگه غصه خوردنم سیرم نمی کنه !
شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه !
درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب خورشید و پشتش قایم می کنه
مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن ...
بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن
و این تنها دلیل بی تفاوتیه !
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:48  توسط محمدرضا  | 


شوریده واری

بیدار خواب خاموش
 آهوی بی خیال خرامانی
 در جلگه های خرم آبم امشب
 آب از سرم گذشته است
 اما هراس مرگم نیست
من ماهیم
 نیلوفری گریزان بر آبم
 تصویر ناشکیب درختی
 در آبهای خوابم امشب
 من
 در کوچه باغ خاطره ای دور
 فانوس چرب سوزی
دردست خوابگردی غمنکم
شاید
 فانوس نیستم من
 من آفتابم امشب
بیرونم از مدار خود امشب
هر جا دلم بخواهد
 از راه من کناره شو ای هوشیار
امشب
 خرابم
 امشب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:42  توسط محمدرضا  | 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:56  توسط محمدرضا  | 

الان برای من که همون دیشب واسه شماست برای اولین بار تو این یک ماه حس کردم که بیکارم

می خواستم تنهایی رو هم حس کنم,

اما مگه گذاشت!

این مانیتورو کلیک های پی در پی موس و عکسای شما!

آخ که چی بود قدیما!

((من ِ من: مثل چی دوروغ میگه! باور نکن این مزخرفاتٌ ! مگه نمی بینی نقاب دورویی رو تو نوشتش؟

اگه دستم بهش می رسید خفش میکردم))

من ِمن حرص  نخور یا اگه میخوری کمتر بخور , مهربون باش , درک کن ,با من ببین , با من بمون

من ِ بی تو هیچ فرقی با تو ِ بی من نداره!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:20  توسط محمدرضا  | 

من و یه هم اتاقی با دو تا معده ی خالی

یه تابه ی داغ  رو نون خوردای سفره که توش سه تا نیمرو رو خوابونده بودن

با پیاز و دو لیوان آب

یه نخ سیگارم تنگش

مهم ترین اتفاقات دیشب من بود

بی هیچ حتی پرواز پشه ای 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:47  توسط محمدرضا  | 

روی لب سیگاری داشت

کبریتی آتش زد

سیگار را به زمین انداخت و کبریت را در دهان گذاشت و رفت

یا شاید باد پاییری او را و کبریت و سیگار را به اوج سرما برد

فقط می دانم بوی گوشت کباب شده می آید و من هنوز گرسنه ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:27  توسط محمدرضا  | 

باید انتخاب کنی

  فکر کنی یا زندگی , هر دو با هم نمیشه

 امتحان کن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:20  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:17  توسط محمدرضا  | 

اگه امشب شایدم یک شبه دیگه

دیدی که یه قناری یا یه بدبخت یه گوشه کز کرده و مرده 

روی قبرش , روی سنگش

بنویس

خیلی ساده ,خیلی کمرنگ

اما حتما بنویس

که ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:52  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 2:8  توسط محمدرضا  | 

نفسهایش سنگینی و سختی خاصی داشت، انگار که وزنه ی سنگینی روی سینه اش گذاشته اند

بوی لجن میداد ،تمام بدنش خیس بود،معلوم نبود  که خون است یا آب یا ...

فرقی هم نمیکرد اما بوی لجن میداد،اینقدر در خود فرو رفته بود که حضور هیچ چیز را در کنارش درک

 نمیکرد! حتی مگس هایی که دیوانه وار خود را به او می کوبیدند.

شاید به خاطر بوی خون یا شاید لجن اما فرقی نمیکرد،این بو مگس ها را دیوانه کرده بود

ایستاده بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود در حالی که دستهارا باز کرده بود و روی دیوار می کشید.

پاهایش نه، تمام تنش میلرزید اما از چیزی نترسیده بود.  

" دانه دانه شما را می شکنم , می جوم,  به آتش می کشم,اول به دیوار می خراشمتان

  اگر کسی میدید

فکر میکرد حق از دست رفته ی خود را دارم از دیوار  بدبخت پیر پس میگیرم

اما چه اهمیتی دارد برای من نگاه غریبه!

من لذت می برم

لذت شنیدن یک صدای زجر آور

 لذت شکسته شدن تک تک ناخنهای پست وحشی که عشقم را از من گرفت

لذت دیدن دیوار سیاه بدبخت پیری که روی آن می خواسته اند چیزی بنویسند

اما فقط می خواسته اند...

شاید با یک تکه گچ ، شاید با خون ، شاید با لجن

مگر تفاوتی دارد،

آه چه لذتی ، کیفی

 با دیدن التماس دستهای پاره شده که ابراز پشیمانی میکنند به من دست میدهد.

التماس بی فایده است چون عروسک کوچک من  اکنون در زیر خاک سرد با کرمها همخواب است.

اصلاً به من جه ربطی دارد،مگر کسی به التماس من توجه کرد؟

من امشب دیوار پیر چندش آور را می خواهم با تمام خشتها و کثافاتش ...

با تمام وزنش.

من ..."

این ها را با صدایی خشن وخشک که مو را به تن سیخ میکرد با خود زمزمه کرد و ناگهان خاموش شد  زیر دیوار دراز کشید ,خسته ,خونی,گلی

  چشمها یش را بست،چشم ها خشک بود، اشک شرم داشت فرو بریزد،آهی کشید و دست هایش را روی صورتش گذاشت ، خون قرمز مایل به سیاهی از بین دست و صورت پایین آمد و روی گونه و گوشش لغزید، سکوت او را در خود بلعیده بود.

   انگار منتظر جواب بود

مگس ها سر از پا نمی شناختند ،مست و شاد مشغول پایکوبی بودند

پس از چند لحظه صدایی آمد، دیوار پیر چندش آور روی او فرود آمد و با هم به خواب رفتند،

 همراه مگس ها برای همیشه. 

دیوار جواب او را داد.

 

!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:43  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط محمدرضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 18:53  توسط محمدرضا  | 

خسته ام ...

 خسته ام از هر فصلی

از هر رنگی....

از هر بویی

تو یه گوش میگن :پاشو لعنتی پاشو

 چمدونت رو جمع کن و گورت رو گم کن با این فکر فاسدت

تو گوش دیگم می گن:

نه چمدون جمع نکن

مگه کسی منتظره یا جایی داری

برو . فقط برو. اگه خواستی خودتم بذار و برو

فقط برو...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:11  توسط محمدرضا  | 

نگید چیزی نوشته نشده! به دلایلی به رنک صفحه نوشتم ! می تونید select کنید و بخونید.
+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:36  توسط محمدرضا  | 

!
+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:26  توسط محمدرضا  | 

من همان قدر از شرح حال خودم رم می کنم که در مقابل تبليغات امريکايی مآبانه.  آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسی می خورد؟ اگر برای استخراج زايچه ام است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بينی آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانندگانست بايد اول مراجعه به آراء عمومی آن ها کرد چون اگر خودم پيش دستی بکنم مثل اين است که برای جزييات احمقانه ی زندگيم قدر و قيمتی قايل شده باشم به علاوه خيلی از جزييات است که هميشه انسان سعی می کند از دريچه ی چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و ازين جهت مراجعه به عقيده ی خود آن ها مناسب تر خواهد بود مثلا اندازه ی اندامم را خياطی که برايم لباس دوخته بهتر می داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف ساييده می شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان می اندازد که يابوی پيری را در معرض فروش می گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزيياتی از سن و خصايل و عيوبش نقل می کنند.
از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نهدر مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام
 و روسايم از من دل خونی داشته اند به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذيان آوری پذيرفته شده است روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرفی قضاوت محيط درباره ی من می باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:19  توسط محمدرضا  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:34  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:31  توسط محمدرضا  | 

به سراغ من اگر مي‌آييد،
پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ‌هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي‌آرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شن‌ها هم، نقش‌هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي‌آيد.
آدم اين‌جا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي‌آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.

                                                                                      سهراب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:17  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:10  توسط محمدرضا  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

م.ا.ثالث

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:7  توسط محمدرضا  | 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 12:49  توسط محمدرضا  | 

از خرابی میگذشتم خانه ام  آمد به یاد

 

دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد

 

 

                                                          سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه را

                                                                محفل دوستان یک دلم آمد به یاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:30  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:28  توسط محمدرضا  | 

این شعر پایین از اخوان !
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:43  توسط محمدرضا  | 

باز آئينه خورشيد از آن اوج بلند

راست برسنگ غروب آمد و آهسته شكست

شب رسيد از ره و آن آينه خرد شده

شد پراكنده و در دامن افلاك نشست

 

تشنه ام امشب, اگر باز خيال لب تو

خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد

كاش از عمر شبي تا بسحر چون مهتاب

شبنم زلف ترا نوشم و خوابم نبرد

 

روح من در گرو زمزمه اي شيرينست

من دگر نيستم, اي خواب برو, حلقه مزن

اين سكوتي كه تو را مي طلبد نيست عميق

وه كه غافل شده اي از دل غوغائي من

 

مي رسد نغمه اي از دور بگوشم, اي خواب

مكن, اين نغمه جادو را خاموش مكن:

«زلف, چون دوش, رها تا بسر دوش مكن

اي مه امروز پريشانترم از دوش مكن»

 

در هياهوي شب غمزده با اختركان

سيل از راه دراز آمده را همهمه ايست

برو اي خواب, برو عيش مرا تيره مكن

خاطرم دستخوش زير و بم زمزمه ايست

 

چشم بر دامن البرز سيه دوخته ام

روح من منتظر آمدن مرغ شب ست

عشق در پنجه غم قلب مرا مي فشرد

با تو اي خواب, نبرد من و دل زين سبب ست

 

مرغ شب آمد و در لانه تاريك خزيد

نغمه اش را بدلم هديه كند بال نسيم

آه . . . بگذار كه داغ دل من تازه شود

روح را نغمه همدرد فتوحي ست عظيم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:34  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:31  توسط محمدرضا  | 

 

من و این خواب شب چند سال که با هم قهر کردیم! انگار هر جا اسم من میاد کوله پشتیشو ور میداره

 میره!ولی من اینطوری ازش فاصله نمیگیرم .نکنه فکر میکنه من عاشقم؟ آخه من از یه پیرمردی تو خواب شنیدم که خواب شب با عاشقا قهر می کنه ! میدونم...

یه روز به اشتباهش پی میبره. وقتی که من تو رختخواب دارم افکار خودم رو پاره میکنم بعد دوباره به هم می چسبونم و میبینم بازم یه فکر تازه شده ، آروم میاد سرش رو میزاره رو بالشتم. مثل قدیما منم به روی خودم نمیارم ! یواش یواش چشمام سنگین میشه! کتاب رو میزارم کنارم و سرم رو میزارم رو شونه هاش ، انقدر نرمه که توصیفش از حد این کلمه خارج ِ . اونم فکرهامو میزاره تو دستش و مشت میکنه و بعد با همون دستا مثل یه بچه ی پاک سرم رو محکم بغل میکنه و چشماشو میبنده.

چنان با خواب سفیدم یکی میشدم که سپیده از بیدار کردنم نا امید میشد ولی آفتاب با موهای طلایی داغش...

هیچی نمیگفت و فقط از کنارم رد میشد اما بوی گرمای تنش من رو از خوابم جدا میکرد و باز یادم می انداخت که دیشب یادم رفت که یه لیوان آب پاک بنوشم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:17  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:38  توسط محمدرضا  | 

هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند               عقده‌ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند،ماند                                                                                                                                        پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق             هر که را چون سرو این‌جا پای در گل ماند، ماند   
ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد           در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند       
می‌برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را                      زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند، ماند          
تشنه‌ی آغوش دریا را تن‌آسانی بلاست                     چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند،ماند 
نیست ممکن، نقش پا را از زمین برخاستن                 هر گرانجانی که در دنبال محمل ماند، ماند         
سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام                    یک قدم هر کس که از همراهی دل ماند، ماند   
برنمی‌گردد به گلشن شبنم از آغوش مهر              هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند،ماند   

                                                                                                           معلومه دیگه      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:31  توسط محمدرضا  | 

 ای دفتر حسن ترا، فهرست خط و خالها                   تفصیلها پنهان شده، در پرده‌ی اجمالها

پیشانی عفو ترا، پرچین نسازد جرم ما                   آیینه کی برهم خورد، از زشتی تمثالها؟

با عقل گشتم همسفر، یک کوچه راه از بیکسی      شد ریشه ریشه دامنم، از خار استدلالها             

هر شب کواکب کم کنند، از روزی ما پاره‌ای               هر روز گردد تنگتر، سوراخ این غربالها

حیران اطوار خودم، درمانده‌ی کار خودم                     هر لحظه دارم نیتی، چون قرعه‌ی رمالها

هر چند صائب می‌روم، سامان نومیدی کنم           زلفش به دستم می‌دهد، سررشته‌ی آمالها

                                                                                           صائب تبریزی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:21  توسط محمدرضا  | 

چه غمناک است افسوس دیدن و خواندن سهراب و ندانستن دردش
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:5  توسط محمدرضا  | 

 دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن.كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در آب،ليك از ژرفاي دريا بي خبر.
بر تن ديوارها طرح شكست.

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

چشم ميدوزد خيال روز و شب از درون دل به تصوير اميد.
تا بدين منزل نهادم پاي را از دراي كاروان بگسسته ام.

گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،ليك بر اين سوختن دل بسته ام.
تيرگي پا مي كشد از بام ها :صبح مي خندد به راه شهر من.دود مي خيزد هنوز از خلوتم.با درون سوخته دارم سخن.

 

سهراب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 19:52  توسط محمدرضا  | 

خنك آن قمار بازی كه بباخت هر چه بودش                 و نماند هیچش الا، هوس قمار دیگر

----------------------------------------------------------

از بهر بوسه ای زلبش جان همی دهم                  اینم همی ستاند و آنم نمی دهد*

------------------------------------------------------------

فكر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را                    عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است

(اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 19:46  توسط محمدرضا  |