امروز دل تنگتان بودیم عجیــــــب. مشتاق دیدار شده بودیم ولی سعادت نداشتیم انگار، آقای عزرائیل.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:44 توسط حامد
|
کاش زندگی همیشه همین شکلی بود. می شستی لبه تخت، سر تو می گرفتی بین دستات، با دستات گوشاتو می گرفتی و محکم فشار می دادی اونقدری که تا جای ممکن خودتو جدا کنی تا تنها چیزی که احساس کنی ضربان قلبت باشه و تنها صدا هم صدای نفس کشیدن خودت. هر چند، گاهی که صداها بالا میره یه چیزی از زیر دستت در می ره و می آد تو گوشت ولی اونقدری نیس که بخواد دهنتو سرویس کنه، اونقدری .....
پ.ن: هوس شبگردی دارم.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 3:46 توسط حامد
|