تبليغاتX
آزاد مثل یک پرنده
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
وقتی بهش فکر میکنم می بینم که پیدا کردنش سخت چون درباره ی هر چیزی می تونم بنویسم. اما وقتی تصمیم میگیرم از اون همه چیز یکی رو انتخاب کنم تا دربارش چیزی بنویسم می بینم همه ی اون چیزا یکی یکی یا شایدم میلیونی میرن کنار و چیزی نمیمونه و از همشون بدم میاد.

جز تو!

که نوشتن درباره ی تو هم واسه دیگران خسته کننده است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط محمدرضا  | 

- سلام خوبی؟

- سلام خوبم تو چطوری؟

- بد نیستم.زندگی من می گذره تو چی؟

- منم همینطور!

- اعصاب هیچی رو ندارم.خسته ام نیاز به یکی دارم حرفم رو بفهمه و آرومم کنه! 

- کی بهتر از من عزیزم.بگو . خودت رو خالی کن . منم از این روزا واسم پیش اومده.بگووووو گلم.

- اعصاب هیچی رو ندارم. می فهمی؟

-آره بابا . اینکه دیگه واسه من عادی شده . من همیشه اینطورم.میخوای راه حلشو بهت بگم؟

ـ اکه بگم حتی اعصاب تورو هم ندارم ناراحت می شی؟

- نه بابا چه ناراحتی!

 ولی میخوام که بری گم شی! فک کردی من مسخره ی تو بودم الاغ عوضی که هر وقت میخوای منو به بازی می گیری .میخوام که سرت به تنت نباشه!همیشه میدونستم که فقط میخوای از من سو استفاده کنی.دلم میخواد بمیری با این اعصاب همیشه داغونت.میرم سراغ ۱۰۰۰ تا از تو بهتر. فکر کردی چی داری یا کی هستی آشغال آشغال آشغال!  کاری نداری؟ بای!

- نه . فقط میخواستم بگم که تو این آشفتگی خوشحالم که تو رو دارم! ولی ...

شب بخیر!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:40  توسط محمدرضا  |