تبليغاتX
آزاد مثل یک پرنده
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
فک کن ساعت ۱۲ شب که از خونه زدی بیرون از یکی که با خودش کلکسیون سنتی آورده می پرسی یاد ایامی رو داری و طرف میگه نه. حالت گرفته میشه. وقتی برگشتی خونه و داری رادیو می گوشی یهو ساعت ۴ صب همینجوری یاد ایامی پخش می شه و تو عین خر کیف می کنی. آی حالی میکنیا...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:13  توسط حامد  | 

می دونی بدترین نوع انتظار چه طوریه؟ وقتی یه نفر که خیلی خیلی هم به تو نزدیکه، به توئی که زدی زیر همه چی و همه کس، اصلا اوضاع خوبی نداشته باشه و هر لحظه احتمال بدی که کارش تمومه؛ تو نشستی لبه تخت، سر تو گرفتی بین دستات و منتظری که بلاخره یه اتفاقی بیافته و همه چی یسره بشه.

بعضی وقتا از خودم می ترسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:23  توسط حامد  | 

شب آخری بود که بازی می کردیم. قمار کردنش افتضاح بود ولی همیشه اصرار می کرد بازی کنه. اون شبم لخت لختش کردم. هوس کردیم دست آخرو سر مهمترین چیزایی که داریم بازی کنیم. من سر جونم بستم و رول ولو گذاشتم رو میز، اونم زنشو قمار کرد. اعتماد به نفس عجیبی داشت ولی مث همیشه گند زد. هزار بار بهش گفته بودم که قبل بازی نباس مست کنه ولی پای مشروب که می شست حساب کار از دستش در میرفت. بازی آخر رو هم باخته بود. از شدت خشم داشت منفجر می شد. یه نگا تو چشام کرد و تو یه لحظه رول ولو سمتم گرفت و بی معطلی ماشه رو کشید. هیچ وقت نمی تونستم حدس بزنم که خدا هم ممکنه بزنه زیر حرفش.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:33  توسط حامد  |