تبليغاتX
آزاد مثل یک پرنده
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
 پنهان نمی کنم
خانم ها
 آقایان
من نیز می دانم که میوه
 در سوگواری طعم ندارد
حرف اگر بزنیم
حرف آوازهایی ست
که زیر باران هم
می توان خواند
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:8  توسط محمدرضا  | 

گلدان بی رنگ

 من
گلدان بی رنگ
گل میخک
و رویای ممتد
تق تق در
 زمان دوباره آغاز می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:4  توسط محمدرضا  | 

آخ که چه شبی بود دیشب

هر چقدر پتو رو می کشیدم رو سرم بازم نور مهتابی موزیانه از گوشه کنارش وارد میشد

صدای آدمایی که تو سالن میخندیدن و بوی سیگارشون که از زیر در رد میشد و خودشو به بینی من میرسوند

ناله های هم اتاقیم توی خواب 

اتاقم که اتاق نبود از شدت گرما حس میکردم تو دیگ آبگوشت دارم پخته می شم !

هر شب اینطوره 

بعلاوه ی اون گربه ای که هر شب میاد دم پنجره    جزئی از زندگیم شدن 

دیگه بهشون عادت کردم

 ولی دیشب

فشار اشکی که بزور می خواست بیاد پایین برا من زور داشت.

این دلتنگی حس زورگوییه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:39  توسط محمدرضا  |