|
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
|
من
گلدان بی رنگ
گل میخک
و رویای ممتد
تق تق در
زمان دوباره آغاز می شود
هر چقدر پتو رو می کشیدم رو سرم بازم نور مهتابی موزیانه از گوشه کنارش وارد میشد
صدای آدمایی که تو سالن میخندیدن و بوی سیگارشون که از زیر در رد میشد و خودشو به بینی من میرسوند
ناله های هم اتاقیم توی خواب
اتاقم که اتاق نبود از شدت گرما حس میکردم تو دیگ آبگوشت دارم پخته می شم !
هر شب اینطوره
بعلاوه ی اون گربه ای که هر شب میاد دم پنجره جزئی از زندگیم شدن
دیگه بهشون عادت کردم
ولی دیشب
فشار اشکی که بزور می خواست بیاد پایین برا من زور داشت.
این دلتنگی حس زورگوییه!