هوس اسکاچ کردم.... دلم می خواد اونقدر بخورم که همه نکبت این زندگی رو یه جا بالا بیارم.
پ.ن: اسکاچ: یه نوع مشروب
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:13 توسط حامد
|
دیگه غصه خوردنم سیرم نمی کنه !
شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه !
درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب خورشید و پشتش قایم می کنه
مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن ...
بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن
و این تنها دلیل بی تفاوتیه !

+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:48 توسط محمدرضا
|
شوریده واری
بیدار خواب خاموش
آهوی بی خیال خرامانی
در جلگه های خرم آبم امشب
آب از سرم گذشته است
اما هراس مرگم نیست
من ماهیم
نیلوفری گریزان بر آبم
تصویر ناشکیب درختی
در آبهای خوابم امشب
من
در کوچه باغ خاطره ای دور
فانوس چرب سوزی
دردست خوابگردی غمنکم
شاید
فانوس نیستم من
من آفتابم امشب
بیرونم از مدار خود امشب
هر جا دلم بخواهد
از راه من کناره شو ای هوشیار
امشب
خرابم
امشب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:42 توسط محمدرضا
|
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:56 توسط محمدرضا
|
الان برای من که همون دیشب واسه شماست برای اولین بار تو این یک ماه حس کردم که بیکارم
می خواستم تنهایی رو هم حس کنم,
اما مگه گذاشت!
این مانیتورو کلیک های پی در پی موس و عکسای شما!
آخ که چی بود قدیما!
((من ِ من: مثل چی دوروغ میگه! باور نکن این مزخرفاتٌ ! مگه نمی بینی نقاب دورویی رو تو نوشتش؟
اگه دستم بهش می رسید خفش میکردم))
من ِمن حرص نخور یا اگه میخوری کمتر بخور , مهربون باش , درک کن ,با من ببین , با من بمون
من ِ بی تو هیچ فرقی با تو ِ بی من نداره!
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:20 توسط محمدرضا
|