|
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
|
یه تابه ی داغ رو نون خوردای سفره که توش سه تا نیمرو رو خوابونده بودن
با پیاز و دو لیوان آب
یه نخ سیگارم تنگش
مهم ترین اتفاقات دیشب من بود
بی هیچ حتی پرواز پشه ای
کبریتی آتش زد
سیگار را به زمین انداخت و کبریت را در دهان گذاشت و رفت
یا شاید باد پاییری او را و کبریت و سیگار را به اوج سرما برد
فقط می دانم بوی گوشت کباب شده می آید و من هنوز گرسنه ام.
گاهی وقتا با هدفون پلیرم مشکل داشتم. یه شب سرد پائیزی؛ مثل همیشه Anathema داشت تو گوشام جیغ میزد. موقع رد شدن از خیابون کوتاهی هدفون نمی ذاشت سرمو برگردونم تا نزدیک شدن ماشینا رو ببینم.
من موندم و بی خیال موزیک شدن و مراقب ماشینا بودن یا بی خیال خیابون بودن و منتظر اوج موزیک شدن.
موزیک رو اوج بود و من تو راه. حجم نور و گرمای خون و.... هجرت من. هنوز Anathema داشت تو گوشام جیغ میزد.