تبليغاتX
آزاد مثل یک پرنده
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
همه جا ساکت بود، ناگهان خری گفت..

چقدر احمق بودیم، درست مثل همین الان؛ و چقدر زنده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:36  توسط حامد  | 

انتخاب یه موزیک تاپ از بین n میلیون موزیک تاپ دیگه بلاخره ساعت ۲ شب به نتیجه رسید....واسه همین بود، که بازم کلاس دکتر صفری رو پیچوندم.

پ.ن: با تشکر از secret garden و silver_pine که این روزا دست از سر ما بر نمی دارن.((نقل قول))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:25  توسط حامد  | 

باید انتخاب کنی

  فکر کنی یا زندگی , هر دو با هم نمیشه

 امتحان کن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:20  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:17  توسط محمدرضا  | 

وقت خداحافظی خیلی سعی می کرد بغضش نترکه تا شاید فراموش کردنش برای من راحت تر باشه، ولی نتونست، مثل همیشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:26  توسط حامد  | 

گاهی وقتا خسته می شی. از اینکه وقتی هر کسی رو که می بینی، مجبوری دروغ بگی. وقتی کسی ازت می پرسه: فلانی، خوبی؟ اوضات رو به راهه؟ و تو مجبوری با لبخند زورکی ِ رو لبت جواب بدی که: آره، خوبه. همه چی خوبه، شکر. و تو همین لحظه، درست تو همین لحظه لعنتی با خود ِ آشغالت فکر می کنی که تا کی آخه. چرا نمی شه واسه یه بار هم که شده، فقط واسه یه بار، یکی پیدا شه که بهش بگی که نه، اوضاع اصلا خوب نیست، همه چی خراب شده. بگی که دیگه هیچی مثل قبل نیست. بگی که خسته ائی، بگی که دیگه تموم شدی، ته کشیدی.

چرا هیچ وقت این اتفاق لعنتی واسه یه بار هم که شده رخ نمی ده.

و باز با خودت فکر می کنی هنوزم تنهام. انگار هنوز هم هنوزه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 16:55  توسط حامد  |