|
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
|
چقدر احمق بودیم، درست مثل همین الان؛ و چقدر زنده
پ.ن: با تشکر از secret garden و silver_pine که این روزا دست از سر ما بر نمی دارن.((نقل قول))
فکر کنی یا زندگی , هر دو با هم نمیشه
امتحان کن.
وقت خداحافظی خیلی سعی می کرد بغضش نترکه تا شاید فراموش کردنش برای من راحت تر باشه، ولی نتونست، مثل همیشه.
گاهی وقتا خسته می شی. از اینکه وقتی هر کسی رو که می بینی، مجبوری دروغ بگی. وقتی کسی ازت می پرسه: فلانی، خوبی؟ اوضات رو به راهه؟ و تو مجبوری با لبخند زورکی ِ رو لبت جواب بدی که: آره، خوبه. همه چی خوبه، شکر. و تو همین لحظه، درست تو همین لحظه لعنتی با خود ِ آشغالت فکر می کنی که تا کی آخه. چرا نمی شه واسه یه بار هم که شده، فقط واسه یه بار، یکی پیدا شه که بهش بگی که نه، اوضاع اصلا خوب نیست، همه چی خراب شده. بگی که دیگه هیچی مثل قبل نیست. بگی که خسته ائی، بگی که دیگه تموم شدی، ته کشیدی.
چرا هیچ وقت این اتفاق لعنتی واسه یه بار هم که شده رخ نمی ده.
و باز با خودت فکر می کنی هنوزم تنهام. انگار هنوز هم هنوزه.