تبليغاتX
آزاد مثل یک پرنده
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
اگه امشب شایدم یک شبه دیگه

دیدی که یه قناری یا یه بدبخت یه گوشه کز کرده و مرده 

روی قبرش , روی سنگش

بنویس

خیلی ساده ,خیلی کمرنگ

اما حتما بنویس

که ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:52  توسط محمدرضا  | 

یکی یه نخ سیگار بده به من....
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 4:14  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 2:8  توسط محمدرضا  | 

نفسهایش سنگینی و سختی خاصی داشت، انگار که وزنه ی سنگینی روی سینه اش گذاشته اند

بوی لجن میداد ،تمام بدنش خیس بود،معلوم نبود  که خون است یا آب یا ...

فرقی هم نمیکرد اما بوی لجن میداد،اینقدر در خود فرو رفته بود که حضور هیچ چیز را در کنارش درک

 نمیکرد! حتی مگس هایی که دیوانه وار خود را به او می کوبیدند.

شاید به خاطر بوی خون یا شاید لجن اما فرقی نمیکرد،این بو مگس ها را دیوانه کرده بود

ایستاده بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود در حالی که دستهارا باز کرده بود و روی دیوار می کشید.

پاهایش نه، تمام تنش میلرزید اما از چیزی نترسیده بود.  

" دانه دانه شما را می شکنم , می جوم,  به آتش می کشم,اول به دیوار می خراشمتان

  اگر کسی میدید

فکر میکرد حق از دست رفته ی خود را دارم از دیوار  بدبخت پیر پس میگیرم

اما چه اهمیتی دارد برای من نگاه غریبه!

من لذت می برم

لذت شنیدن یک صدای زجر آور

 لذت شکسته شدن تک تک ناخنهای پست وحشی که عشقم را از من گرفت

لذت دیدن دیوار سیاه بدبخت پیری که روی آن می خواسته اند چیزی بنویسند

اما فقط می خواسته اند...

شاید با یک تکه گچ ، شاید با خون ، شاید با لجن

مگر تفاوتی دارد،

آه چه لذتی ، کیفی

 با دیدن التماس دستهای پاره شده که ابراز پشیمانی میکنند به من دست میدهد.

التماس بی فایده است چون عروسک کوچک من  اکنون در زیر خاک سرد با کرمها همخواب است.

اصلاً به من جه ربطی دارد،مگر کسی به التماس من توجه کرد؟

من امشب دیوار پیر چندش آور را می خواهم با تمام خشتها و کثافاتش ...

با تمام وزنش.

من ..."

این ها را با صدایی خشن وخشک که مو را به تن سیخ میکرد با خود زمزمه کرد و ناگهان خاموش شد  زیر دیوار دراز کشید ,خسته ,خونی,گلی

  چشمها یش را بست،چشم ها خشک بود، اشک شرم داشت فرو بریزد،آهی کشید و دست هایش را روی صورتش گذاشت ، خون قرمز مایل به سیاهی از بین دست و صورت پایین آمد و روی گونه و گوشش لغزید، سکوت او را در خود بلعیده بود.

   انگار منتظر جواب بود

مگس ها سر از پا نمی شناختند ،مست و شاد مشغول پایکوبی بودند

پس از چند لحظه صدایی آمد، دیوار پیر چندش آور روی او فرود آمد و با هم به خواب رفتند،

 همراه مگس ها برای همیشه. 

دیوار جواب او را داد.

 

!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:43  توسط محمدرضا  | 

همه آدمای دور و برم کمرنگ شدن. از همیشه کمرنگ تر. قبلاّ مداد رنگی هامون بیشتر بود انگار یا حداقل من اینطوری فکر می کنم... بوی تنهایی می آد، مث بوی پاییز، مث بوی کثافت زندگی!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:47  توسط حامد  | 

باد که از منبر پاییز بالا می رود، درختان چه زود به گریه می افتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:53  توسط حامد  | 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم، کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم

 تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:56  توسط حامد  |