|
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
|
گفتم: " از خاطرات اسارتت بگو "
گفت: " آتش وينیستون اش از همه داغ تر بود"

یه شب بی هدف، یه آدم احمق، صدای ترانه، نور لامپ یا مهتابی، چند تا پشه، تلوزیون ساکت، یه خودکار، یه موبایل، یه دفتر خاطرات، باز هم یه آدم احمق البته این بار تو آئینه، یه تخت، یه جای خالی، یه احساس، یه خدا البته اون بالا مالا ها، یه پنجره باز، یه خواهش، یه زندگی، یه تنهایی، یه من.همین.
می دونی بدبختی از کجا حاصل می شه یا کی؟ وقتی که شبه، همه مردم خوابیدن، تو خوابت نمی آد. تو اتاقتی، تنهایی. کله ات پوک و فکرت خالی. هیچ غلطی نمی کنی. هی می خوای یه کاری بکنی، یه چیزی که حال بده، یه چیزی که سرگرمت بکنه، یه کاری که بهت بچسبه... یه کاری که از یادت ببره که عجب روز گندی داشتی. ولی هیچی سر جاش نیست. تو داری دیوونه می شی، دلت می خواد، دلت می خواد یه چیزی یه کاری یه برنامه ایی که آره ولی باز هم هیچی، به خودت می گی که الانه که بزنه به سرم. با خودت می گی من از کی دیوونه شدم... توهم ورت می داره. می ری تو خیال و رویا... حسابی غاطی می کنی. به اشیا خیره می شی، می ری تو فکر که شاید یه اتفاقی بیافته، یا حداقل چیزی بیاد تو اون کله پر از کاهت که یه کم حالت رو عوض کنه. تنها چیزی که به ذهنت می رسه اینه که بنویسی. چرت و پرت هم که شده، بنویسی. فقط سیاه کنی. دلت می خواد از خونه بزنی بیرون یه کم هوا بخوره بهت. دلت می خواد یکی باشه، فرقی خیلی نمی کنه که کی، فقط باشه. یکی که زل بزنی تو چشماش، اون هم همین کارو بکنه. هیچی نگید بهم، فقط نگاه کنید. آخرش می دونی چی کار می کنی؟ به این نتیجه تکراریِِ ِ لعنتی می رسی که بهتره بخوابم. چون بهترین چیز احتمالا همینه. پس می خوابی به امید اینکه فردا که از خواب بیدار می شی، یه چیزایی تغییر کرده باشه. که فردا که از خواب بیدار می شی دیگه اینطوری نباشی. اما همین الانش هم خوب می دونی که فردا هم همینه. فردا هم نکبت بار تر از امروزه. فردا هم هیچی. فردا هم هیچی. ولی چی کار می تونی بکنی. به خودت می گی خب فردا درستش می کنم، فردا بلاخره یه کاری می شه. یه اتفاقی می افته، ولی چقدر احمقی. خودت هم می دونی که چقدر احمقی. به خاطر همینه که به خودت میگی یه آدم احمق.
خسته ام از هر فصلی
از هر رنگی....
از هر بویی
تو یه گوش میگن :پاشو لعنتی پاشو
چمدونت رو جمع کن و گورت رو گم کن با این فکر فاسدت
تو گوش دیگم می گن:
نه چمدون جمع نکن
مگه کسی منتظره یا جایی داری
برو . فقط برو. اگه خواستی خودتم بذار و برو
فقط برو...
-راستش، شغل آزاد داره..
دقت کردی که دیگه شبا صدای هیچ جیرجیرکی نمی آد؟... ما کی بزرگ شدیم؟
بازم داره بوی لجن می آد. حالم داره به هم می خوره. از بوی لجن این زندگی حالم داره بد می شه.
یه شب بی هدف، یه آدم احمق، صدای موسیقی، نور لامپ یا مهتابی، چند تا پشه، تلوزیون ساکت، یه خودکار، یه موبایل، یه دفتر خاطرات، باز هم یه آدم احمق البته این بار تو آئینه، یه تخت، یه جای خالی، دو تا کنترل، یه احساس، یه خدا البته تو قصه ها، یه پنجره، یه خواهش، یه زندگی، یه تنهایی بزرگ، یه تیک تیک ساعت، یه من، همین!
-سلام، بفرمائید
-چطوری، خوبی؟
-ببخشید شما؟
-نشناختی؟
-چیه! نکنه توقع داری بعد یه سال هنوزم.........
-تق.
من همان قدر از شرح حال خودم رم می کنم که در مقابل تبليغات امريکايی مآبانه. آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسی می خورد؟ اگر برای استخراج زايچه ام است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بينی آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانندگانست بايد اول مراجعه به آراء عمومی آن ها کرد چون اگر خودم پيش دستی بکنم مثل اين است که برای جزييات احمقانه ی زندگيم قدر و قيمتی قايل شده باشم به علاوه خيلی از جزييات است که هميشه انسان سعی می کند از دريچه ی چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و ازين جهت مراجعه به عقيده ی خود آن ها مناسب تر خواهد بود مثلا اندازه ی اندامم را خياطی که برايم لباس دوخته بهتر می داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف ساييده می شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان می اندازد که يابوی پيری را در معرض فروش می گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزيياتی از سن و خصايل و عيوبش نقل می کنند.
از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نهدر مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام و روسايم از من دل خونی داشته اند به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذيان آوری پذيرفته شده است روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرفی قضاوت محيط درباره ی من می باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد.

سهراب![]()


م.ا.ثالث ![]()
![]()
![]()
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه» 