|
هیچ چیز مثل آزادی یا شاید آزادی مثل هیچ چیز یا شاید خدا...
|
از خرابی میگذشتم خانه ام آمد به یاد
دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد
سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه را

راست برسنگ غروب آمد و آهسته شكست
شب رسيد از ره و آن آينه خرد شده
شد پراكنده و در دامن افلاك نشست
تشنه ام امشب, اگر باز خيال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
كاش از عمر شبي تا بسحر چون مهتاب
شبنم زلف ترا نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه اي شيرينست
من دگر نيستم, اي خواب برو, حلقه مزن
اين سكوتي كه تو را مي طلبد نيست عميق
وه كه غافل شده اي از دل غوغائي من
مي رسد نغمه اي از دور بگوشم, اي خواب
مكن, اين نغمه جادو را خاموش مكن:
«زلف, چون دوش, رها تا بسر دوش مكن
اي مه امروز پريشانترم از دوش مكن»
در هياهوي شب غمزده با اختركان
سيل از راه دراز آمده را همهمه ايست
برو اي خواب, برو عيش مرا تيره مكن
خاطرم دستخوش زير و بم زمزمه ايست
چشم بر دامن البرز سيه دوخته ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب ست
عشق در پنجه غم قلب مرا مي فشرد
با تو اي خواب, نبرد من و دل زين سبب ست
مرغ شب آمد و در لانه تاريك خزيد
نغمه اش را بدلم هديه كند بال نسيم
آه . . . بگذار كه داغ دل من تازه شود
روح را نغمه همدرد فتوحي ست عظيم
من و این خواب شب چند سال که با هم قهر کردیم! انگار هر جا اسم من میاد کوله پشتیشو ور میداره
میره!ولی من اینطوری ازش فاصله نمیگیرم .نکنه فکر میکنه من عاشقم؟ آخه من از یه پیرمردی تو خواب شنیدم که خواب شب با عاشقا قهر می کنه ! میدونم...
یه روز به اشتباهش پی میبره. وقتی که من تو رختخواب دارم افکار خودم رو پاره میکنم بعد دوباره به هم می چسبونم و میبینم بازم یه فکر تازه شده ، آروم میاد سرش رو میزاره رو بالشتم. مثل قدیما منم به روی خودم نمیارم ! یواش یواش چشمام سنگین میشه! کتاب رو میزارم کنارم و سرم رو میزارم رو شونه هاش ، انقدر نرمه که توصیفش از حد این کلمه خارج ِ . اونم فکرهامو میزاره تو دستش و مشت میکنه و بعد با همون دستا مثل یه بچه ی پاک سرم رو محکم بغل میکنه و چشماشو میبنده.
چنان با خواب سفیدم یکی میشدم که سپیده از بیدار کردنم نا امید میشد ولی آفتاب با موهای طلایی داغش...
هیچی نمیگفت و فقط از کنارم رد میشد اما بوی گرمای تنش من رو از خوابم جدا میکرد و باز یادم می انداخت که دیشب یادم رفت که یه لیوان آب پاک بنوشم...

هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند عقدهای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند،ماند پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق هر که را چون سرو اینجا پای در گل ماند، ماند
ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند
میبرد عشق از زمین بر آسمان ارواح را زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند، ماند
تشنهی آغوش دریا را تنآسانی بلاست چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند،ماند
نیست ممکن، نقش پا را از زمین برخاستن هر گرانجانی که در دنبال محمل ماند، ماند
سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام یک قدم هر کس که از همراهی دل ماند، ماند
برنمیگردد به گلشن شبنم از آغوش مهر هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند،ماند
معلومه دیگه
پیشانی عفو ترا، پرچین نسازد جرم ما آیینه کی برهم خورد، از زشتی تمثالها؟
با عقل گشتم همسفر، یک کوچه راه از بیکسی شد ریشه ریشه دامنم، از خار استدلالها
هر شب کواکب کم کنند، از روزی ما پارهای هر روز گردد تنگتر، سوراخ این غربالها
حیران اطوار خودم، درماندهی کار خودم هر لحظه دارم نیتی، چون قرعهی رمالها
هر چند صائب میروم، سامان نومیدی کنم زلفش به دستم میدهد، سررشتهی آمالها
صائب تبریزی ![]()
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،ليك از ژرفاي دريا بي خبر.
بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب از درون دل به تصوير اميد.
تا بدين منزل نهادم پاي را از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،ليك بر اين سوختن دل بسته ام.
تيرگي پا مي كشد از بام ها :صبح مي خندد به راه شهر من.دود مي خيزد هنوز از خلوتم.با درون سوخته دارم سخن.

سهراب...
----------------------------------------------------------
از بهر بوسه ای زلبش جان همی دهم اینم همی ستاند و آنم نمی دهد*
------------------------------------------------------------
فكر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است
(اخوان ثالث)

به نام آنکه انسان را آزاد آفرید
تا آزادانه او را بپرستد
و این بود رمز برتری آدم
چرا گرفته دلت ،مثل ان که تنهایی
جه قدر هم تنها!
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عا شق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ما هی کو چک،دچار ابی دریای بیکران با شد.
چه فکر نازک غمناکی!
(سهراب سپهری)![]()
چرا گرفته دلت ،مثل ان که تنهایی
جه قدر هم تنها!
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عا شق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ما هی کو چک،دچار ابی دریای بیکران با شد.
چه فکر نازک غمناکی!
(سهراب سپهری)![]()